، تا این لحظه: 13 سال و 25 روز سن داره

ما سه نفریم

هفته 27-30 بارداری

عزیزم امروز وارد هفته سی ام شدیم. حدودا 7- 10 هفته دیگه به پایان راهمون مونده. راستش انگار این هفت ماه خیلی زود گذشته. قبل از اینکه تصمیم بگیرم بچه دار بشم همیشه فکر میکردم که نه ماه بارداری چطوری میگذره و چقدر طولانیه. اما اینجوری نبود. تا حالاش که خداروشکر خوب بوده.انشالا تا آخرشم خوبه. هفته پیش یک کم احساس خستگی میکردم انگار انرژیم کمتر از هفته های قبل شده بود. الانم تقریبا همونطوریم. یک کم هم تکرر ادرار  اذیتم میکنه اما چیز مهمی نیست. تو این یکی دو هفته باید یه سونوگرافی برم. میخوام بدونم اونجا داری چکار میکنی و چقدر بزرگ شدی؟ امروز قرص کلسیم و امگا3 خریدم. چون از این به بعد نیازت خیلی بیشتر میشه. نمیخوام هیچ کمبودی ...
1 مرداد 1392

داستان مامانی و مامانش

دختر عزیزم:  امروز هشتمین اول مردادیه که من از دیدن مادرم محرومم. سال 84 بود. تازه ترم دوم کارشناسیمو تموم کرده بودم و منتظر شروع ترم سوم بودم. دو سال بود که مادرم مریض شده بود و ازش مواظبت میکردیم اما اون روز مادرجون برای همیشه ما رو ترک کرد. بعد از چهار ماه پدرجون هم رفت پیش مادرجون و من تنها شدم. خلاصه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم. چون از دست دادن کسانی که دوستشون داری واقعا سخته. مرگ از اون چیزهاییه که آدما خیلی سخت میتونن باهاش کنار بیان ولی گریزی هم نیست.آدم هرچه زودتر و بهتر این واقعیت رو بپذیره راحتتر زندگی میکنه. هرکسی که یک روز به دنیا میاد یک روز هم باید از این دنیا بره.مهم اینه که آدم چطوری زندگی کنه، چه کارهایی بکنه، چ...
1 مرداد 1392

فرش اتاق دخترم

عزیز دلم سلام. و اما بگم از داستان فرش اتاقت: راستش اتاقی که الان قراره اتاق شما بشه قبلا اتاق کار ما بود. یه فرش 4 متری خوشگلم توش بود که تصادفا رنگشم با تخت و کمد و وسایل شما همخوانی داشت. بنابراین من تصمیمم این بود که دیگه فعلا برای اتاقت فرش نخریم اما دیروز که داشتیم اتاق خواب خودمونو تغییر دکوراسیون میدادیم به این نتیجه رسیدیم که برای اون فرش تو اتاق خودمون جا داریم و به عبارتی با چیدمان جدید اتاقمون به اون فرشه هم نیاز داریم. بابایی هم سریعا رفت آورد و انداختش تو اتاق خودمون و گفت از اولشم دوست نداشتم فرش اتاق دخترم نو نباشه. خلاصه؛ قرار شد که بعدا بریم و برای اتاقت موکت یا فرش نو بخریم. اما همین که دیشب رفتیم بیرون از خونه بابای...
22 تير 1392

تیر 92- ماه هفتم بارداری

دختر عزیزم الان تو هفته 27 هستیم و ماه هفتم رو شروع کردیم. خداروشکر تا به حال همه چیز خیلی خوب بوده. امیدوارم از این به بعد هم خوب خوب پیش بره و سالم و سلامت به این دنیا بیای. هفته پیش جمعه آزمون استخدامی شهرداری بود. شرکت کرده بودم و بابایی ما رو برد آزمون دادیم. حالا باید ببینیم نتیجه چی میشه. راستی دیروز با بابایی رفته بودیم فروشگاه برای خونه خرید کنیم، یه شامپو و یه صابون و یه گوش پاک کن و یه زیرانداز تعویض هم برای شما خریدیم. وقتی نینی های کوچولو رو تو بغل مامانا و باباهاشون میدیدم همش از خودم میپرسیدم یعنی چند ماه دیگه ما هم باید با نینی مون بیایم خرید؟! گاهی اصلا باورم نمیشه دارم مامان میشم. خیلی عجیبه؛ من همیشه در مورد بچه...
21 تير 1392

هفته 26

عزیزم الان تو هفته 26 هستیم و تا دیدن روی ماهت حدودا 3 ماه باقی مونده. این روزا بیشتر متوجه حرکتهات میشم. بعضی اوقات خودتو زیر دلم گلوله میکنی، میری اون زیر میشنی و هرچی خواهش میکنم بالا نمیای خب مامانی دلم درد میگیره دیگه... نکن این کارارو. دیروز کرج بودیم. با خاله ها و دایی حسین اینا رفته بودیم پارک. چقدر بچه های کوچولوی خوشگل دیدیم اما بابایی همش میگفت دختر ما از همشون خوشگلتره !!! خیلی دوست داره ها! همش با خودم میگفتم یعنی سال دیگه این موقع بچه ما هم داره بازی میکنه؟ یعنی چه شکلی میشه؟ توپول یا ظریف؟ مو فرفری یا صاف؟ سفید یا سبزه؟ کم مو یا پر مو؟ چشماش چه رنگی میشه؟ خیلی دوست دارم زودتر ببینمت. اما از همه اینا گذش...
8 تير 1392

تخت و کمد نی نی

سلام عزیزم. امروز نیمه شعبانه. روز تولد کسی که ما مسلمونا اعتقاد داریم ناجی بشریته و یک روز میاد و صلح و عدالت رو برقرار میکنه.امیدوارم جهان همیشه در آرامش و صلح به سر ببره. جمعه ای که گذشت خاله مونا اینا اومدن اینجا و تخت و کمدتو گذاشتیم تو اتاقت. آخه پنجشنبه تخت و کمدتو آوردیم خونه. مبارکت باشه عزیزم. هنوز اتاقت کامل نیست و داریم کم کم تکمیلش میکنیم  اما فعلا عکس تخت و کمد و گهواره ات رو اینجا میذارم.       راستی خاله برات یه کیف کوچولوی صورتی هم خریده. اینم عکسشه:   کی میای و از این وسایل استفاده میکنی عزیزم؟ امیدوارم این 3 ماه باقیمونده زود زود بگذره و بتونم بغلت کنم. ...
3 تير 1392

خرید سیسمونی از هفته 21 تا 24

عزیزم توی این 3 هفته تخت و کمدتو خریدیم البته هنوز نیومده خونه. برات یه گهواره کنار تخت خریدیم. چند دست لباس و برس و شونه و ناخنگیر و آغوشی که عکساشونو اینجا میذارم:               مبارکت باشه عزیزم. هرچیز دیگه ای هم که بخرم عکسشو برات و برای دوستامون میذارم. ...
23 خرداد 1392

دل نوشته

دختر عزیزم، هنوز به گفتن کلمه دخترم عادت نکردم. گاهی اوقات اصلا باورم نمیشه که دارم مادر میشم. از خودم میپرسم یعنی از این به بعد چی قراره بشه؟ اومدنت چه تاثیری توی زندگی ما میذاره؟ چه احساسی بهت خواهیم داشت؟ گاهی خیلی احساس سردرگمی میکنم. آیا مادر خوبی خواهم بود؟ آیا در کنار مادری خوب، همسر خوبی هم خواهم بود و آیا در کنار اینها میتونم همچنان اونطوری که دوست دارم زندگی کنم؟نکنه از خودم فاصله بگیرم! نکنه بعد از یه مدت بفهمم به یه آدم جدید تبدیل شدم که خودم دوسش ندارم! وای خدایا به اینجاش که میرسم خیلی دلم میگیره.... امیدوارم با به دنیا اومدنت به این سردرگمیها پایان بدی و به آرامش برسم.   ...
10 خرداد 1392

کادو واسه بابایی

امروز صبح که از نظام مهندسی برمیگشتم سر راه یه تی شرت خوشگل واسه بابایی خریدم و ساعت 3 رسیدم خونه. قرار بود بابایی ساعت 5 بیاد اما کارش طول کشیده و احتمالا ساعت 8 میاد. خیلی دوست داشتم زودتر بیاد تا کادوشو بهش بدیم اما نشد. اما خب در واقع بابایی از وقتی فهمیده شما داری میای، خیلی بیشتر داره تلاش میکنه. میخواد همه چیزو برای رفاه ما فراهم کنه. دستش درد نکنه. قول میدم من و بابایی هرکاری برات بکنیم که راحت باشی و امیدوارم شما هم همیشه در مورد ما همینطوری فکر کنی عزیزم چون فقط رابطه های دوطرفه سالم و پایدارن. به امید آینده ای روشن و زیبا ...
7 خرداد 1392

حرکت نینی تو دل مامانی

اولین بار هفته هفدهم بود که حرکتتو حس کردم اما دیگه ازت خبری نبود تا هفته نوزدهم. از هفته 19 تا 21  بیشتر شبا متوجه حرکتات میشدم اما از دیروز که وارد هفته 22 شدیم و بخصوص امروز خیلی بیشتر احساست میکنم. گاهی اوقات خیلی از حس کردن حرکاتت لذت میبرم، گاهی اوقات به فکر فرو میرم و گاهی اوقاتم مضطرب میشم. اما هیچکدوم اینا تقصیر شما نیست دخترم تقصیر این هورموناست که هرچی ما خانما میکشیم از دست همین هورموناست!!! البته خب وجودشون لازمه دیگه. در هرحال خواستم بدونی که مامانی چرا یه روز خوشحالم  و فرداش ناراحت و عصبانی .   ...
7 خرداد 1392