، تا این لحظه: 13 سال و 27 روز سن داره

ما سه نفریم

درد دل با نینی

سلام عزیز دلم. امیدوارم حالت خوب باشه. چون حال مامانی که زیاد خوب نیست. وقتی به این فکر افتادم که برات درد دل کنم اولش با خودم گفتم نباید تورو ناراحتت کنم بعد یهو یادم افتاد که وقتی تو دل منی خودت از همه چیز من خبر داری دیگه!! پس بهتر از هر کسی شما میدونی که مامان الان چه حالی دارم... جونم برات بگه که همونطوری که میدونی الان 17 روزه که مامانی از دست این حالت تهوع آسایش ندارم و یه آب خوش از گلوم پایین نرفته.   گاهی اوقات میگم خدایا آخه اگر این حالت تهوع نبود چی میشد؟!!! اما بعدش دوباره میگم خب حتما یه دلیلی داره ولی من ازش بی خبرم. در هر حال بازم خدارو شکر میکنم که فقط تهوع دارم و ... نمیکنم. اگه اونجوری بود که دیگه نگو! ...
7 اسفند 1391

بدون عنوان

امروز ناهار بازم مهمون عمه جونیم. دستش درد نکنه. عصری هم بابایی میخواد مارو ببره بیرون گردش. آخ جوووون!!!! راستی چند روز پیش(هفته هفتم) رفتم سونوگرافی. دکتر گفت قلب خوشگلت داره میزنه و خیالم راحت شد. ایشالا قلبت سالهای سال بزنه و شاد باشی عزیزم. قربون اون قلب کنجدیت برم. دیروزم از تو کتاب فرهنگ نام چندتا اسم کاندید کردم تا ببینیم خدا چی میخواد.  مواظب خودت باش عزیزم.دوست دارم ...
4 اسفند 1391

از طرف بابایی

عزیز  بابا میدونم که بچه خیلی خوبی هستی اما هوای مامانتم داشته باش. هی دستتو نکن تو حلق مامانت که حالش به هم بخوره. همینو میخواستم بگم . خداحافظ ...
4 اسفند 1391

بعد از چند روز

سلام عزیزم. از اول هفته نتونستم بیام و برات بنویسم. آخه خیلی حالم بد بود   حالت تهوع از یه طرف، غذا هم که نمیتونستم بخورم، سرفه و آلرژی هم که نگو !!!! دکتر که میگه حاملگی آلرژیمو تحریک کرده ولی راستش وقتی بی دلیل سرفه میکنم خیلی میترسم، همش با خودم میگم نکنه یه مریضی داشته باشم. آخه نمیخوام تو اصلا عذاب بکشی مامانی. نمیخوام یوقت ... اصلا ولش کن. ایشالا که در کنار هم سالهای سال با خوشحالی و سلامتی زندگی میکنیم. انگار حاملگی ترسوم کرده ولی نباید به این افکار مسخره بها داد. هرچی خدا بخواد همون میشه عزیزم. خودم و تورو به خالقمون میسپارم. این چند روز عمه جون خیلی کمکمون کرد. دستش درد نکنه. مامان بزرگ که مریض بود اما عمه نذاشت گر...
3 اسفند 1391

حالت تهوع مامانی

سلام عزیزم. چند روزه چیزی برات ننوشتم. آخه حالم اصلا خوب نبوده. از یه طرف حالت تهوع شدید داشتم و نمیتونستم چیزی بخورم و بیحال میشدم، از یه طرفم اضطراب و بیقراری اذیتم میکرد. امروزم که یک کم سرفه میکنم اما یک کم نسبت به روزای قبل بهترم. امیدوارم زودتر این حالتهای بد تموم بشه و آرامش بهم برگرده. برام دعا کن فرشته کوچولوی من  از خدا بخواه که بهم آرامش بده و تواناییمو بیشتر کنه که بتونم از پس همه چیز بربیام. آخه من نمیخوام یه مامان ضعیف و افسرده باشم. میخوام شاد و سرحال و سالم باشم که ازت خوب محافظت کنم. آخه تو نینی ناز منی و دوست دارم. میخوام یک عمر با سلامتی زندگی شاد و خوبی رو داشته باشی. ایشالا ...
28 بهمن 1391

آمادگی برای عید

راستی مامان جونی از امروز 5 هفته تا عید مونده. این اولین عیدیه که من و باباییت دو نفر نیستیم. ما سه نفریم . هوووووررررراااااا       امسال میخوام با کمک هم یه سفره هفت سین خوشگل درست کنیم و کیف کنیم. راستش ما که بچه بودیم عیدها یه حال و هوای دیگه ای داشت. نزدیک عید که میشد، هوا یه بوی خاصی میداد. همه خوشحال بودن. اما الان دیگه عیدا حال و هوای قبلو نداره. مثل یه انجام وظیفه شده برای مردم. خرید کنن، مهمونی برن، مهمون بیاد و ... اما من میخوام شما هم مثل بچگی ما لذت عید و اومدن بهارو تجربه کنی   میخوام یه سفره هفت سین خوشگل مشگل بچینم، تخم مرغ رنگ کنم و خلاصه میخوام امسال بیشتر از هر سالی از ا...
24 بهمن 1391

صبح بخیر عزیزم

عزیزم امروز بعد از چند روز بیحالی و ناراحتی، سرحال و راحت از خواب بیدار شدم. میخوام ازت تشکر کنم که اینقدر مهربون و حرف گوش کنی. میگی قابلی نداشت؟!!  خواهش میکنم، اختیار دارید. دیروز تنها آرزوم این بود که امروز حالم خوب باشه که هست.    آخ جووووووون راستش واقعا فکر نمیکردم اینقدر مامانی رو دوست داشته باشی. دارم از خوشحالی ذوق ترک میشم! راستش خیلی دلم میخواد زودتر بفهمم که پسرکی یا دخملک. آخه میخوام زودتر برات خرید کنیم  و یه اسم برات انتخاب کنیم که باهاش صدات کنم، قندک مامان! همیشه همینطوری بچه خوبی باش، نه ببخشید دوست خوبی باش! باشه؟ دوست دارم ...
24 بهمن 1391