، تا این لحظه: 13 سال و 27 روز سن داره

ما سه نفریم

17 روز از تولد نینی گذشت

امروز 17 روزه که به دنیا اومدی. اصلا نفهمیدم روزا چه جوری گذشتن. دست خواهرای گلمو میبوسم که همش کنارمون بودن و حمایتمون کردن و اصلا نذاشتن احساس تنهایی بکنیم.تا آخر عمرم محبتشونو فراموش نمیکنم. شما هم نباید فراموش کنی دخترم. از خدا براشون سلامتی و طول عمر و خوشحالی خواستارم. اصلا نذاشتن جای خالی مادرمو احساس کنم. همچنین از نسرین عزیزم ممنونم که در کنار ما بود و هر کاری از دستش برمیومد انجام داد. راستی 15 روزگی بردمت قد و وزن. وزنت 3100 گرم و قدت 49 سانت شده. افرین مامانی. همینطوری به رشدت ادامه بده عزیزم. بعضی روزا یا شبا دل درد داری و خوب نمیتونی بخوابی. البته از دیروز تا حالا یک کمی بهتر شدی . نمیدونی وقتی گریه میکنی چه عذابی...
20 مهر 1392

روزهای ما با نینی

امروز 12 روز از تولد دخترمون میگذره. این روزا مثل برق و باد گذشت. خیلی خیلی احساس خوبی داشتم و دلم نمیخواست که تموم بشن. روز تولد دخترم و خاطره تولدش رو با دنیا عوض نمیکنم. احساسی که داشتم قابل وصف نیست. شور و شعف و نشاط توام با آرامش و رضایت خاطر و حس زیبای مادری با تمام نگرانیها و مسئولیتهاش. الان دخترم تو بغلم خوابیده و من هنوز باورم نشده که صاحب فرزند شدم. انگار تمام دوران بارداری و زایمان خواب و خیالی بوده که گذشته. از خدا میخوام بهمون عمری بده که بتونیم بچمونو بزرگ کنیم و خوب تربیتش کنیم. دختر نازم عاشقتیم ...
14 مهر 1392

دخترکمون به دنیا اومد

تولدت مبارک عزیزم به زندگیمون خوش اومدی دختر ناز ما روز سوم مهر1392 ساعت یازده و پنجاه دقیقه صبح در بیمارستان مهرگان به دنیا اومد هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا وزن نینی: 2540 گرم قد: 48 سانتیمتر دور سر: 32 سانتیمتر اینم اولین عکسای نینی نازقندی دختر ناز مایی عاشقتیم ...
6 مهر 1392

از طرف خاله مونا

امروز خاله مونا اینا پیشمونن. خاله جون یک کم باهات حرف داره: سلام خوشگل خانم. خیلی وقته منتظریم بیای چشمای خوشگلتو ببینیم. من فکر میکنم پنجشنبه جمعه(4 یا 5 مهر) بیای پیشمون. منو روسفید کن و بیا. دوستت دارم عزیزم. بوس بووس بوس ...
1 مهر 1392

پایان هفته 38

کوچولوی من! امروز آخرین روز از هفته 38 همراهیمونه. خیلی امیدوار بودم که تا آخر شهریور به دنیا بیای و نیمه اولی بشی اما خب نشد. حتی حاضر بودم سزارین بشم و 31 شهریور یعنی دیروز به دنیا بیای اما دکتر موافقت نکرد. منم اصرار نکردم چون سلامتیت از هر چیزی برام با ارزشتره. پنجشنبه و جمعه عروسی و پاتختی پسرخاله آرش بود. قربونت برم که آهنگ که تند میشد تند تند تکون میخوردی.  تو اون مراسم بیشتر از هر زمان دیگه ای از اینکه خدا شما رو بهم داده خوشحال بودم چون مطمئنم با گرمای وجودت نمیذاری من و بابایی هیچوقت تا آخر عمر احساس تنهایی بکنیم. دیگه واقعا دلم واسه دیدنت لک زده عزیزم. ...
1 مهر 1392

پایان هفته 37

عزیزم امروز آخرین روز هفته سی و هفتمونه. امروز عصر نوبت دکتر داریم. بابایی دیگه خیلی دوست داره زودتر ببیندت. البته منم همینطور. از دیروز حرکتات یکم کم شده. گاهی اصلا تکون نمیخوری و مامانو حسابی میترسونی اما من که میدونم وروجک مامان داره سربه سر مامانش میذاره. نه؟؟! دوست دارم زودتر این جند روزم بگذره و روی ماهتو ببینیم . یعنی شبیه کی هستی؟ هر شکلی که باشی عزیز دل مامان و بابایی عشقم. حسابی مواظب خودت باش. اگرم جات تنگه ببخشید دیگه ایشالا به زودی از آکواریومت میای بیرون عزیزم   ...
25 شهريور 1392

اواخر بارداری و احساسات من

کوچولوی من این روزهای آخر انگار داره خیلی دیر میگذره. دیگه زیاد نمیتونم از خونه بیرون برم. توی خونه هم کار زیادی نمیتونم انجام بدم. بابایی هم که از صبح تا غروب سرکاره. دوستامم یا راهشون دوره یا سر کارن. خلاصه از اینکه باید صبح تا شبو تو خونه به بیکاری و بطالت بگذرونم خیلی خسته ام. گاهی واقعا احساس بیحوصلگی و بیحالی میکنم.آخه مامان قبلا خیلی فعال بودم. دلم میخواد بازم بتونم کارایی رو که دوست دارم انجام بدم. اینجوری احساس میکنم خیلی از زندگی عقبم. دلم میخواد این روزای آخر زودتر بگذره و به دنیا بیای گرچه میدونم وقتی هم به دنیا بیای بازم تا مدتی اوضاع همینه اما حداقل سرمو با شما گرم میکنم. الان با خودت میگی عجب مامان غرغرویی دارما!!!! ...
20 شهريور 1392