، تا این لحظه: 13 سال و 27 روز سن داره

ما سه نفریم

روشا یکساله شد

سوم مهر 93 ساعت 11:50 دقیقه صبح روشا خانم ما پا به دومین سال قشنگ زندگیش گذاشت. انگار همین دیروز بود که به دنیا اومد. یک سال با تمام فراز و نشیبهاش، با تمام دلهره های مادرانه، با شب بیداریها، با لذتهای غیر قابل وصفش گذشت. تو یک ماه گذشته دخترم کلی کار جدید یاد گرفته: کاملا بدون کمک راه میره. بوس میکنه، ناز میکنه، بغل میکنه، بعضی عروسکاشو به اسم میشناسه، میره تو کامیونش میشینه و وسایل توشو خالی میکنه، از تابش بالا میره و توش میشینه، عاشق پارک و تاب تو پارک و سرسره است و از فاصله 100 متری پارک ذوق میکنه، وقتی ذوق میکنه با صدای بلند میخنده، عاشق کلید و سوییچه. عاشق ددره. باباش که از در میاد کلی ذوق میکنه و میپره بغلش. وقتی خورا...
8 مهر 1393

دوم مهر

  تولدت مبارک خوشگل مامان   سال گذشته یک چنین شبی مامان از اوضاع و احوال خودم فهمیدم که تا چند ساعت دیگه میتونم تو بغلم بگیرمت. شب فراموش نشدنی بود. اون شب و روز بعدش از بهترین روزهای زندگی من هستن که تا زنده ام احساسشو فراموش نمیکنم. تا صبح توی خونه قدم میزدم. صبح رفتم بیمارستان و ساعت 11:50 شما رو گذاشتن تو بغلم. خیلی خوشحال بودم و پر از انرژی. باورم نمیشه که یک سال از اون روز میگذره و فردا خوشگل خانم من یک ساله میشه. امیدوارم عمر طولانی و مفیدی داشته باشی. پسفردا برات جشن تولد گرفتیم توی یه تالار نزدیک خونمون. بعدا توضیحات و عکساشو میذارم برات. ...
3 مهر 1393

دغدغه تولد یکسالگی روشا

الان چند روزه که همش به این فکرم که برای تولدت چکار کنم. اول با خودم گفتم امسال براش جشن نمیگیرم چون خیلی کوچولویه و متوجه نیست و جتی ممکنه گریه کنه اما بعدش میگم آخه اولین تولدشه، فیلمشو که بعدا میبینه. هنوز مرددم. بابابزرگ میگفت تو خونه ییلاقیشون جشن بگیریم . خیلی عالیه اما راه دوره و پر پیچ و خم. سخته. خونه هم که نمیشه. میترسم شما کلافه بشی و بیقراری کنی و از طرفی هم خونمون به هم میریزه. شاید یه باغچه یا یه سالن تو همین نزدیکی بگیریم. اما بلاتکلیفی نمیذاره برنامه ریزی کنم. بابایی هم این روزا سرش خیلی شلوغه و وقتش کمه. اما نگران نباش . درستش میکنیم.   ...
3 شهريور 1393

روشا یازده ماهه شد

هووووراااااااا !!!!!!!!!! امروز ماه دوازدهم زندگی قشنگت شروع میشه عزیزم. مبارکه این ماه هم که تموم بشه یک سال رو به سلامتی پشت سر گذاشتیم و وارد سال دوم میشیم. این ماه راه رفتن رو تمرین کردی. الان حدود 3-4 قدم بدون کمک راه میری و عاشق اینی که دستو بگیریم و همه جارو بگردی. الان دو سه روزه که یاد گرفتی از مبل بالا میری و امروز دیگه داشتی از روی مبل میومدی روی اپن اشپزخونه  دیروز از یه سمت تخت خواب ما میرفتی بالای تخت و از سمت دیگه میومدی پایین و دوباره و دوباره تکرار میکردی.    سرگیجه گرفته بودم. آخر سر آوردمت اینطرف و در اتاقمونو بستم. جدیدا دیگه همش دوست داری بریم بیرون. هرکس میخواد ب...
3 شهريور 1393

خرگوش روشا

دیروز دوتایی با هم رفته بودیم بیرون که پشت ویترین یه مغازه عروسک فروشی چشمم به یه خرگوش ناز افتاد یهو دیدم شما هم به سمت خم شدی و میخوای بگیریش.بردمت داخل.وقتی صاحب مغازه دادش دستت اینقدر با لذت و هیجان بغلش کردی که تعجب کرد.خلاصه برای خودت عروسک خریدی.چند روز پیش هم از پروما برای خودت یه توپ دسته دار صورتی خریدیم دیگه برای خودت خرید میکنی.انتخاب میکنی.  دخترم بزرگ شده دیگه
14 مرداد 1393

سوراخ کردن گوش روشا

امروز که دقیقا ده ماه و نیمته بردم و گوشاتو سوراخ کردم.اول یک کم گریه کردی اما بعد چسبیده بودی به من و بغض کرده بودی. بردمت دستتو که به میز اونجا زده بودی شستم و هزینه سوراخ کردن گوشتو دادم.وقتی داشتیم برمیگشتیم اون خانم که گوشتو سوراخ کرده بود جلوی در دیدیم. دوباره زدی زیر گریه.کاملا شناختیش. قربون دقت و هوشت بشم.خانمه خودش تعجب کرد.  ایشالا چند روز دیگه گوشواره خودتو که دایی حسین برات خریده برات میندازم.  مبارک باشه عروسک من عاشقتم   ...
14 مرداد 1393

ماه دهم روشا

 عزیزم سوم مرداد وارد ماه یازدهم شدی. تو این ماه دیگه یاد گرفتی غذاهای نیمه جامد مثل برنج له شده، سیب زمینی و هویج و گوشت له شده رو بخوری و دیگه نیاز به میکس کردن سوپهات نیست. دو هفته پیش بردیمت اسباب بازی فروشی تا چند تا اسباب بازی جدید برات بخریم. یه کامیون بزرگ و یه ماشین کوچولو که سگه و ووقتی میکشی و رهاش میکنی میره و گوشاش تکون میخوره. یدونه هم حلقه هوش برات خریدیم. الان دیگه کامیون رو میگیری و بلند میشی می ایستی و حتی هل میدی و راه میبری. البته گاهی هم سقوط میکنی. کلی خرت و پرت ریز و درشت پشتش جمع کردی که از جاهای مختلف خونه برداشتی. از جمله یدونه از این پا کوچولوها که جلوی بسته شدن درو میگیره، یدونه پیمونه شیرخشک، شش تا زیر ف...
2 مرداد 1393